اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

[ad_1]

%name اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

شعر مرگ

اشعار شاعران درباره مرگ

 رفتم که در این منزل بیداد بدن

در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن

آن را باید به مرگ من شاد بدن

کز دست اجل تواند آزاد بدن

خیام

d8a7d8b4d8b9d8a7d8b1 d8b2db8cd8a8d8a7db8c d8b4d8a7d8b9d8b1d8a7d986 d8a8d8b2d8b1daaf d8afd8b1d8a8d8a7d8b1d987 d985d8b1daaf 60655e3f49b2a اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

شعر حافظ درباره مرگ

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهی کو

مباد کآتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعیفم از آن می‌کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

طبیب عشق منم باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

حافظ

%name اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ 

بنمود وفا از این جا

هرگز نرویم ما از این جا

این جا مدد حیات جانست

 ذوقست دو چشم را از این جا

این جاست که پا به گل فرورفت

چون برگیریم پا از این جا

این جا به خدا که دل نهادیم

کس را مبر ای خدا از این جا

این جاست که مرگ ره ندارد

مرگست بدن جدا از این جا

زین جای برآمدی چو خورشید

روشن کردی مرا از این جا

جان خرم و شاد و تازه گردد

بیشتر بخوانید:  اشعار تبریک نیمه شعبان (7)

زین جا یابد بقا از این جا

یک بار دگر حجاب بردار

یک بار دگر برآ از این جا

این جاست شراب لایزالی

درریز تو ساقیا از این جا

این چشمه آب زندگانیست

مشکی پر کن سقا از این جا

این جا پر و بال یافت دل‌ها

بگرفت خرد هوا از این جا

مولوی

d8a7d8b4d8b9d8a7d8b1 d8b2db8cd8a8d8a7db8c d8b4d8a7d8b9d8b1d8a7d986 d8a8d8b2d8b1daaf d8afd8b1d8a8d8a7d8b1d987 d985d8b1daaf 60655e3f49b2a اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

شعر مولوی درباره مرگ

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرین‌تر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

 زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

بیشتر بخوانید:  زندگینامه محتشم کاشانی

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

مولوی

%name اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

اشعار شاعران درباره مرگ

من نمی‌خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی‌خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

من نمی‌خواهم پی تشییع من خویشان من

 خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی‌خواهم پی آمرزش من قاریان

با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگناه

بهر اطعام عزادارن من قربان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال ناهنجار من

ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس

من نمی‌خواهم مرا آلوده بهتان کنند

جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست

خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند

در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ‌هاست

پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند

حبیب یغمایی

d8a7d8b4d8b9d8a7d8b1 d8b2db8cd8a8d8a7db8c d8b4d8a7d8b9d8b1d8a7d986 d8a8d8b2d8b1daaf d8afd8b1d8a8d8a7d8b1d987 d985d8b1daaf 60655e3f49b2a اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

شعر فاضل نظری درباره مرگ

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند

 زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می‌کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

بیشتر بخوانید:  خیالات شبهای دراز زمستان (نسیم شمال)

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

 خانه من با خیابان‌ها چه فرقی می‌کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

 بی‌وفا! امروز با فردا چه فرقی می‌کند

فاضل نظری

d8a7d8b4d8b9d8a7d8b1 d8b2db8cd8a8d8a7db8c d8b4d8a7d8b9d8b1d8a7d986 d8a8d8b2d8b1daaf d8afd8b1d8a8d8a7d8b1d987 d985d8b1daaf 60655e3f49b2a اشعار زیبای شاعران بزرگ درباره مرگ

شعر مرگ سهراب سپهری

دل، دولت خرمی ندارد

 جان، راحت بی‌غمی ندارد

دردا! که درون آدمی زاد

آسایش و خرمی ندارد

از راحت‌های این جهانی

جز غم دل آدمی ندارد

ای مرگ، بیا و مردمی کن

این غم سر مردمی ندارد

وی غم، بنشین، که شادمانی

با ما سر همدمی ندارد

وی جان، ز سرای تن برون شو

کین جای تو محکمی ندارد

منشین همه وقت با عراقی

کاهلیت محرمی ندارد

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

 مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودكا می‌نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد

و همه می‌دانیم

ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای

صدا می‌شنویم

سهراب سپهری

 

منبع:بیتوته

[ad_2]

مطلب پیشنهادی

اشعاری که شروع بیت با حرف ا می باشد

ادبیات و شعر شروع بیت با حرف الف شعرهای بسیاری هستند که شروع بیت با …